Saturday, April 24, 2004

زندگي بسيار خنده دار شده است. احمقانه است اگر فکر کنيم ديوانگي جزئي از حقوق بشر نيست، ديوانه ها چه بايد بکنند وقتي از زمين و زمان بر آنها ابرها، باران ميفرستند و خيسشان مي کنند. رنگ خاکستري آبي مي زند، چشمها درمقابل خود خس خس علف ها را وقتي يک گوزن در جنگل قدم مي زند، حس مي کند، رنگش مي پرد از ترس پنجره هاي مخفي!!
جاني دپ بازي اش را صرف مي کند و رنگها با او بازي مي کنند. آه از تلاطم آسمان در بغل چشمه ساران، آه از دست پيرزن خرفت همسايه که تفاوت صداي گاو را با نهنگ تشخيص نمي دهد، واي از خر خر کمونيست هاي دو آتشه که نعره هاي تکراري فيدل را از آواز غمگين خواننده دورگرد باز نمي شناسند. خسته شدم از نفرت از امپرياليسم. دوست مي دارم که جرج بوش پسر بر سرم دست نوازشي بکشد، دلم مي خواهد چهره خوانندگان اين جمله را مجسم کنم. رعشه بروم از خنده، آنقدر که بالا بياورم روي کيبورد و ته دلم غارغار کند و از گشنگي هوس کنم و بروم يک شکلات کيندر بخورم. از اونها که توي کشوي ميزم قايم کردم.